مثل ماکروفر!
اما از بیرون،
انگار نه انگار!
شرح احوالات و تاملات شخصی
اما از بیرون،
انگار نه انگار!
این ادبیات چاله میدونی سیاستمدارها مدتی هست که فکر منو مشغول کرده. از "ممه" و "لولو" و "اون جایی که میسوزه" بگیر تا "بزغاله" و "سگ" و.... در کنار اینها از اون جایی که من یک رگ مازوخیستی دارم و به خاطر اون شرح شکنجه های فعالان سیاسی رو با دقت تمام پی گیری می کنم، و تقریبا همه اونها رو با جزییات کامل خوندم به این نتیجه رسیدم که یکی از مشترکات اغلب کسانی که شکنجه ها رو نقل کردند اینه که در بازجویی ها برادران گمنام به ما فحش هایی می دهند که در تمام عمرمون نشنیدیم!
البته خوب، همه میدونیم که اغلب این دوستانی که شکنجه شدند یا دانشجوی دانشگاههای خوب بودن یا دکتری، مهندسی، معلمی چیزی هستند و عموما قشر فرهیخته کشورند، ولی با این اوصاف اینکه کسی توی این مملکت عزیز و سراسر فرهنگ بزرگ بشه اما چهار تا فحش ناموسی آبدار ساده هم بلد نباشه باید اون مدرک و مدال المپیاد و فرم عضویت بنیاد شهید و ... کلا همه افتخاراتشو بذاره در کوزه و آبشو بخوره. پس اگر زندانی های سیاسی میگن فحش هایی به ما می دادند که در عمر نشنیدیم، فکر نکنید همون فحش هایی هست که هممون بلدیم و شنیدیم!!
ضمن اینکه اگر خاطر شریفتون باشه اون زمانی که فیلم بازجویی زن سعید امامی پخش شد، تقریبا 10 سال پیش، انصافا فحش هایی که برادران گمنام در اون زمان استفاده می کردن کاملا "آپ تو دیت" و بسیار خلاقانه تر از فحش های مرسوم بین مردم بود. تا اون جایی که این فحش ها حتی برای بنده ، که البته مثل همه شما فرهیخته و با ادب و .. هستم و فیلم رو 2 سال پیش روی یوتیوب دیدم، بسیار بدیع، غیر تکراری، و غیر کلیشه بود.
القصه اینکه بنده طی این تحقیقات به این نتیجه رسیدم که همانطوری که دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی و اخیرا دولت به احتمال زیاد واحد خاصی در چارت تشکیلاتی دارند که مسئول تنقیح، تولید، و بازسازی فحش هایی است که دستگاههای ذی ربط به اونها نیاز خواهند داشت. نمی دونم شاید مثلا "دیپلماسی فعال، واحد ادبیات" در وزارت خارجه، "تنظیم سخنرانی ها، واحد حواشی" در ستاد ائمه جمعه، "....، واحد ...." در وزارت اطلاعات، ... به هر حال هر چه هست این واحدها اخیرا خیلی فعال تر و موفق تر از گذشته مشغول به تولید انواع فحش ها برای استفاده در موقعیت های مختلف هستند. فحش های رقیق، غلیظ، داخلی، اروپایی، آمریکایی، خاورمیانه ای، زندانی سیاسی، خانواده شهید، مرجع تقلید، فعال حقوق بشر، خبرنگار،... که انصافا به جا و با برنامه مرزهای این علم نوین رو درمینوردند و به مرور حساسیت مخاطبان رو نسبت به این فحش ها کمتر می کنند. مثلا تصور كنيى 5 سال پیش، درست بعد از 8 سال ریاست جمهوری خاتمی که از اونایی که فکر کنم تو عمرش فحشی رکیک تر از "بی تربیت" و "بی ادب" نشنیده، رییس دولت محترم یه هو میومد و میگفت "آی آمریکا! آب رو بریز اونجاییت که میسوزه!". خوب همه کپ میکردن! اما اگر بعد از 5 سال فرهنگ سازی و مجاهدت، این رییس جمهور "مکتبی" مثلا بگه "ای غربی ها مرده شور ریختتون رو ببرند!" چیز خیلی عجیبی نیست و اتفاقا کم کم یه جورایی حال هم میده!
به نظر من ما هم به عنوان نسل جوان و افسران جنگ نرم، باید شروع به حرکتی خودجوش در این زمینه کنیم و با تولید و ترویج فحش های کارا، موثر و البته متناسب با موارد استفاده، به این حرکت عظیم بپیوندیم. خدا رو چه دیدید؟ شاید چند سال دیگه تونستیم در این زمینه ژورنال و کنفرانس هم داشته باشیم و درباره اش مقاله سابمیت کنیم! پس بشتابید و به کمپین عظیم "تولید فحش و جنبش چیزافزاری" بپیوندید.
نوزده سپتامبر دوهزار و ده
شاید وقتی دیگر، جایی دیگر، دنیایی دیگر....
شانه بر شانه ات بگذارم و از سینه تو هوای آزادی را استشمام کنم.
نمی دانم؟!...
شاید وقتی دیگر، جایی دیگر، دنیایی دیگر.... نیز، همین باشد که هست!
نمی دانم؟!....
ششم ژوئن دو هزار و ده
یک هفته بعد از دستگیری یکی از دوستان
دیوانه وار شاملو می خوانم برای اولین بار و بعد از هر شعری بی اختیار می گویم "خیلی خوشمزه بود!". از شاملو دل خوشی نداشتم به خاطر نظراتش در باره حافظ و موسیقی سنتی، اما چه می شود کرد؟ خوب شعر می گوید. خوب زبانی می شود برای چون منی در چنین حالی. شاید جرقه آغاز شاملو خوانی هم "هامون" مهرجویی بود، در آن صحنه ای که خسرو شکیبایی "ابراهیم در آتش" را به معشوقه.اش می دهد و این شاه-شعر شاملو را عاشقانه زمزمه می کند.
مرا تو بی سببی نیستی،
براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟
.jpg)
روزهایِ رفته، با تو،
روزهایِ رفته، بی تو،
روزهایِ "هست" بی تو،
روزهایِ "هستی نیست"،
چون تو نیستی.
روزهایِ "خواهد آمد"، بی تو،
روزهایِ "نمی خواهم بیاید"،
چون تو نیستی.
روزهایِ...
و باز اشک،
و باز،
و ...
اشکِ بدتر از بغض،
اشکِ توی ایرباس،
اشکِ "دست خودم نیست"،
اشکِ "دیوار قلب خیس شد"،
به جای صورت،
اشکِ خنده بر لب.
اشکِ...
و باز من بی تو،
و باز تو،
و.....
روزهای هست بی تو،
روزهایِ "هستی نیست"،
چون تو نیستی.
اما نه، تو همه "هست"ای.
تو مایه "هست" ای.
این همیشه منم که نیستم،
همیشه من بودم که نبودم.
روزهایِ رفته، بی من،
روزهایِ "هست"، بی من،
روزهایِ من، بی من!
و باز آه،
آه؛ حافظ اگر نبود....
بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
از غرائب این عالمست، سیر کلمات، اصوات، اشیا و کلا اجزا لا یتغیر هستی در برابر انسان. صدایی که همیشه یکنواست، تصویری که همواره یکرنگ است و شیئی که ثابت، در هر لحظه معنایی برای ما دارد. معنایی که در طول زمان تغییر می کند و ای بسا واژگون می شود. گو اینکه این ما هستیم که ثابتیم و لا یتغیر و این، آن نوا و تصویر و شی است که تغییر می یابد.
اما واقعیت آنست که این تصاویر ثابت اند و معنایشان در حال سیر. نوشتن اما، ابزاری است برای ثبت همین معانی و دریافتها. مثل عکسی که از روح خود میگیریم و به دیوار خاطره پنس می کنیم. این وبلاگ همان جایی است که من پنسها را فرو می کنم.